ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري
256
قصص الانبياء ( فارسى )
گفتند گوسفندان همه هلاك شدند . ايّوب گفت چه كنم . اگر در شما خيرى بودى با ايشان شديدى . او « 1 » داده بود ، اگر بايد ديگر بدهد . هفت روز ديگر برآمد گاوان در مرغزار چرا ميكردند ] b 811 [ آتش بيامد و همه را بسوخت ، و بعضى بدود هلاك شدند . گاوبانان درآمدند و او « 2 » در محراب نشسته بود . گفتند همهء گاوان هلاك شدند . گفت چه كنم . و همان جواب داد و روى بعبادت آورد . هفت روز ديگر برآمد انبارهاش « 3 » همه كرم درافتاد و گناه شد و او عبادت ميكرد . پس روز « 4 » ديگر گلهء اسبش در مرغزار هلاك شدند ، او از عبادت كم نكرد ، و گفت هنوز جاى شكر است كه از مال چيزى مانده است و عبادت ميكرد . پس روز ديگر آتش در سرايش افتاد و هرچه فرش و اوانى بود بجمله پاك بسوخت . خبرش دادند . از محراب بيرون نيامد و گفت او داده بود اگر نيز بايد بدهد . ليكن هنوز زر و سيم برجايست . روز ديگر چون نگاه كرد همهء زر و سيم سنگ شده بود مانند ملخ . ايوب چون آن بديد بخنديد و با كسان خويش بگفت آنچه بود همه رفت و آنچه بهتر است با ماست ، يعنى دين و شريعت و تندرست « 5 » و فرزندان . يك هفتهء ديگر برآمد . او را چهار پسر بود و سه دختر كه بكتّاب رفتندى . يك روز بكتاّب نشسته بودند بسلامت با معلّم . معلّم بشغل خود بيرون آمد چون بازگشت ديوار خانه ديد « 6 » فرود آمده و بر سر فرزندان افتاده و همه هلاك شده . ايّوب در محراب بود ، معلم گريان آمد ، و از آن حال با پدر خبر داد .
--> ( 1 ) - شدندى ، حق ، اگر در شما خيرى بودى شما نيز با ايشان هلاك شديدى . آن گوسفند مرا خدا . ( ن ) ( 2 ) - و او هم ( 3 ) - انبارهاش را ( 4 ) - روزى ( 5 ) - تندرستى ( 6 ) - ديوار خانه را ديد